حماسه و عرفان

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

حماسه و عرفان

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

آخرین نظرات
  • ۱۶ تیر ۹۷، ۲۲:۰۱ - محسن رحمانی
    سپاس.
  • ۱۶ تیر ۹۷، ۲۰:۱۰ - محسن رحمانی
    سپاس .

بسم الله الرحمن الرحیم

نه حرف من، نه حرف تو، حرف خدا


شیخ عارف گمنام ما حضرت حجت الحق آیت الله پهلوانی عطّر الله مرقده در عظمت شخصیت بایزید بسطامی میفرمود     :

 ابوزید، طیفور ابن عیسی که مزارش در بسطام است از برجستگان اهل معرفت و موحّدین و صاحب مقامات و ریاضات و کرامات است که در میان اقران خود، انگشت نشان بود، تا آنجا که جنید درباره وی گوید:

 ابوزید در میان ما چون جبرئیل است در میان ملائکه.

مادرش وی را به مکتب خانه فرستاد؛ روزی در حین خواندن قرآن، به آیه أَنِ اشْکُرْ لِی وَ  لِوالِدَیْکَ رسید، از استاد پرسید: معنی آیه چیست؟

 چون از استاد معنای آیه را شنید، اجازه خواست تا به خانه رود  و با مادرش سخن بگوید؛  استاد اجازه داد.

چون به خدمت مادر رسید گفت:

مادر، به چنین آیه ای رسیدم؛ من نمیتوانم شاکر دو نفر باشم، یا از خدا بخواه تا تنها خدمت گذار تو باشم و یا مرا رها کن تا خدمت خدا کنم.

مادر گفت: همه خدمت خدا کن و در کار او شو، من حق خود را نسبت به تو بخشیدم.

ابوزید از بسطام بیرون شد و ریاضت میکشید و در خدمت عده ای از عرفا شاگردی نمود.

چون به مدینه رفت و زایرت نمود، به فکر شد تا به بسطام بازگردد و مادر را ببیند.

پس به قصد زادگاه خویش به راه افتاد و سحرگاه به در خانه مادر رسید.

شنید مادر در حال وضو بود و با خود میگفت:

خدایا آن غریب را نیکو دار؛ و سخنانی از این قبیل.

ابویزید شروع به گریه کرد و در را کوفت.

مادر گفت: کیست؟ ابویزید جواب داد غریب تو.

مادرش گریان شد و در را باز کرد و گفت:

ای طیفور چرا دیر آمدی؟چشمم کم سو شد از بس در فرق تو گریستم، و پشتم دو تا شد از بس غم تو خوردم.

ابویزید میگفت:

آن کاری را که عقب تر از همه کارها میدانستم، از همه مقدم بود و آن رضای مادر است و آن چه در غربت و مجاهدات و ریاضات می یافتم، در رضای مادر بود.

شبی مادر از من آب خواست، رفتم آب آوردم، در سبو آب نبود؛ بر لب جوی آب رفته، آب آوردم، ولی مادر خوابش برده بود و شب سردی بود.

آب در دست نگه داشتم تا مادرم بیدار شد و آب آشامید و مرا دعا کرد و گفت:

چرا ظرف آب از کف ننهادی؟ گفتم: ترسیدم بیدار شوی و من حاضر نباشم.

استاد توحیدی ام حضرت حجت الحق، آیت الله پهلوانی و حضرت سیدنا الاستاد آیت الله جعفری تهرانی قدس سرّهما این حکایت را مکرّر در جلسات اُنسی که برای تلامذه سلوکی خود داشتند نقل میفرمودند و برای دقایقی سر در گریبان تفکر فرو برده و خود به گونه ای منقلب میشدند که آثار آن در چهره مبارکشان مشهود بود.


منبع:

 کتاب سلوک با همسر؛ صفحه 46.

جهت تهیه و سفارش خرید کتاب بر روی نشانه زیر ضربه بزنید.



نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی