حماسه و عرفان

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

حماسه و عرفان

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

حماسه و عرفان

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید

ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

آخرین نظرات
  • ۱۶ تیر ۹۷، ۲۲:۰۱ - محسن رحمانی
    سپاس.
  • ۱۶ تیر ۹۷، ۲۰:۱۰ - محسن رحمانی
    سپاس .

بسم الله الرحمن الرحیم

نه حرف من، نه حرف تو، حرف خدا


یکی از اوصاف برجسته آیت الله غلامرضا یزدی، حلم و بردباری اش بوده که هر آشنای با سیره او را شگفت زده میکند.

این انسان برجسته که صاحب کرامات و مقاماتی بوده است در ظهر روز جمعه ای به مسجد رفته بود و در آن مسجد، بیش از چهار پنج نفر حضور نداشتند.

یک دفعه سیدی می آید و از پشت، ضربه ای به حاج شیخ میزند و میگوید:

من خرجی ندارم، چند روز است که زن و بچه ام گرسنه اند، به من کمکی کنید.

حاج شیخ میگوید: بنشین الان درست میشود.

سپس به یکی از دوستان خود فرمود: مرکب را بیاور، از طریق بازار میرویم.

شیخ به همراه آن سید به بازار آمدند و از بازار خان و آهنگری رد شدند و به لُرد باجوردی رسیدند، باز آن سید آمد و گفت:

حاج شیخ سرت را پایین انداخته ای و میروی؟ من خرجی ندارم.

حاج شیخ گفت: سید، بیا برویم، خدا کارها را درست میکند و دوباره چند قدم رفتند.

بار دیگر آن سد جلو آمد و مشت محکمی به سینه حاج شیخ زد، به گونه ای که ایشان نقش بر زمین شد و عمامه اش نیز از سر افتاد.

آنگاه با همان لحن تند به حاج شیخ گفت:

میگویم زن و بچه ام گرسنه اند و خرجی ندارم، آن وقت، تو سرت را پایین انداخته ای و میروی؟

دوستان و مریدان شیخ که این توهین و جسارت را دیدند خواستند آن سید را ادب کنند که حاج شیخ به آنها گفت:

کاری به او نداشته باشید، راست میگوید، خرجی ندارد.

حاج شیخ بلند شد و غبار از عبا و لباسش برگرفت و گفت:

آقا سید بیا برویم. الان خدا میرساند.

راه را ادامه دادیم تا به حسینیه گلچینان رسیدیم، ناگهان یکی از تجار یزد جلو آمد و به حاج شیخ سلام کرد و گفت: آقا اگر امری دارید بفرمائید.

حاج شیخ گفت: بیست تومان داری به من قرض بدهی؟

تاجر گفت: بله حاج آقا. کیفش را بیرون آورد و دسته ای اسکناس بیرون آورد و گفت:

هر چقدر میخواهید بردارید.

حاج شیخ گفت: بیست تومان کافی است.

تاجر خداحافظی کرد و رفت. بعد حاج شیخ، سید را صدا زد و گفت:

آقا سید به جدّت ببخش که دیر شد. آنگاه دست او را هم بوسید،

سید که از عمل زشت خود به شدت متأثر و شرمنده بود، از حاج شیخ پوزش خواست و رفت.

منبع: کتاب سلوک با همسر؛ صفحه 92 و 93.

جهت تهیه و سفارش خرید کتاب بر روی نشانه زیر ضربه بزنید.


نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی